22 May 2012

دیده خون وُخانه ویران، سر بداران را چه شد - گیل آوایی

پیشنویس غزلی ست ناتمام، هر چه هست با شما یاران قسمت می کنم، تا چه پیش آید و چه در نظر افتد!

دیده خون وُخانه ویران، سر بداران را چه شد
جنگلی در خون نشست وُبی قراران را چه شد

اشکها خون شد به چشمِ مادرانِ انتظار
دادخواهی باید آن خشم دلیران را چه شد

خاوران خونین وُ در دریای خون یاران ما
هم وطن فریاد باید دادخواهان را چه شد

خشمِ خونین، مشتِ خونین، رزمِ با اهریمنان
یادگارِ سربداران، رزمِ دوران را چه شد

وقتِ میدان آمدن میدان شدن دریا دلا
زین همه فریاد، آه سوگواران را  چه شد

دل فغان زین ناروایان، وای بر ما وای وای
همتی باید به میدان، خشم شیران را چه شد

وقتِ وقت است از چه در اندوه و غم، بایدخود آی
همرهان، رزمی دگر، آن بیشماران را چه شد

وای از این نابخردان حُرمت زایران برده اند
ره چنین خونبار یاران گو سواران را چه شد

19 May 2012

طرفهای امروزِ ما - گیل آوایی


طرفهای امروزِ ما،
مرده پرستی تلاوت از گور برآمده است،
کمترینش 1400 سال بی شرمی را رو برده است!
زنده ها مرگ می ستایند.
اگر می خواهی بر دستها هورا شوی،
بمیر!

18 May 2012

ای که تو در خیال من شعر ترِ شبانه ای - گیل آوایی


این هم پیشنویس یک غزل، با شما دوستان قسمت می کنم
امروز به غزل دل داده ام انگار! تا کجا بکشد مرا!؟ شیطان داند!
16مه2012 

ای که تو در خیال من شعر ترِ شبانه ای
بوسۀ هر پیاله ای، واژۀ هر ترانه ای

آه تو رقص بودنت نقش شراب جام را
عشوه گری، شرار جان، بودن هر بهانه ای

دل چو به شور می زند، زخمه تار می شوی
زمزمۀ دل مرا وسوسه ای، جوانه ای

گیسوی جنگلانه ات، چنگ خیال می شود
سر چو به شانه ات نهم، همچو زمین و دانه ای

نازِ گلی، شکوفه ای، شهد شراره های من
وای که آتش مرا کرشمه ای، زبانه ای

جان منی، دیارِ من، یاد قشنگِ خاک من
غربتِ روزگار را حُرمتِ میهنانه ای

ره به کجا برد دلم، در این سرای بی کسی
دلشده تاسیانه را تو خانه ای تو خانه ای

آه که طعم بوسه ات، بادۀ ناب همدمی
سوسوی هر ستاره را، گستره  ای، کرانه ای



مهربان ما دگر قصد دل ما کرده است - گیل آوایی


16مه2012
مهربان ما دگر قصد دل ما کرده است
بی پناهیهای ما را آه شبها کرده است

گربیادش باده ای بود و هوای عاشقی
دامن ما ز اشک غم مانند دریا کرده است

دلبربایی کرد و برجان شراب ما نشست
همچو اشک دیده آهِ ما به غم وا کرده است

خوش خیالی ها ربود وُ غم بجایش داد و آه
آتشی در دل دریغا گریه بر پا کرده است

روزگارِ بی بَر وُ باری ست غربتهای ما
یارَکِ غربت سرایی خون به دلها کرده است

آسمان دیده نقشی زد چنان با اشک و آه
کز سرشک ما شراب غم به مینا کرده است

یار ما را هم دگر آن مهربانی نیست نیست
غربتِ ما را چرا خونِ دل ما کرده است

وقت آن است باده را  آهی به سودا ناله کرد
زانکه یادش دیده ی ما را چو دریا کرده است

هرچه هست زآن مهربانی سوز و ساز  نای ماست
زآن نُتِ گم گشته، دادی بی محابا کرده است

15 May 2012

نوای تار اجرای استاد فرهنگ شریف همراه با دو غزل فارسی- گیل آوایی


دستها به یاری - گیل آوایی

دستها به یاری، پیوند،
خاک

نفس تازه می کند،

دست افشانیِ بودنت
.

زانو بغل
!
چه حاصلت!؟

بغض از سوگهای روزمرگی

به جان آمده است
!

ناله به آه وُ زاری،

چه سود!؟

که عبث را تقدسی مرده وار
!

پایکوبانِ لج باید،

شانه به شانه

کاین خاک

زندگی ات را له له می زند
.

شوری بیاغازی

به انکار مرده خویان
.

هستی ستودن،

تقدس است
.
مرده ستایی از آنِ دیوان باد
!

آی نقی گندش در آمد، آیت الله هار شد - گیل آوایی

پیش نویس دو غزلواره برای همسویی با " آی نقی" :
آی نقی گندش در آمد، آیت الله هار شد
بار دیگر داده فتوا قاتلان را کار شد
سامرا را جمکران دکان مهدی ساختند
زین رقیبان آیه ها از آیت الله جار شد

08 May 2012

هوای مستی ما را شرار یار بیار - گیل آوایی



 
هوای مستیِ ما را شرار یار بیار
در این سرای سترون دمِ بهار بیار

گذر چگونه از این غم اگر نباشی یار
بیار بادۀ یاری، سرِ شرار بیار

دلم گرفته از این هرکه دل به بی یاریش[1]
به سنگفرشِ هیاهو دلِ هوار بیار

چه غم که دیده بخون،خاوران هزاران است
خروشِ خشمِ رفیقانِ سربدار بیار

مگو که غم کمرِ ما شکسته، غمباریم
زمانِ رفتنِ میدان، تو یارِ غار بیار

مرا، ترا، اگر این غم به زاری می خواهد
تو پایکوبی ی بودن به کارزار بیار

نفیرِ شوم و عزا را چه باورت، برخیز
شب از تو می شکند خیزوُ افتخار بیار

تو با منی، دلمان هر نفس بهار شود
بیا به خاکِ وطن آرشانه بار بیار

دلم هوای تو دارد بیاری ار یاری
شبان غمزده مستانه شورِ تار بیار

بس است مردن سهراب وُ نوش دارویی[2]
تو رزمِ رستمِ دوران به این دیار بیار


[1] این مصراع نخست چنین بود: دلم گرفته از این هرکه سر به لاکِ خویش، اما در پی اشاره یکی از دوستان فرهیخته ام، که خواسته بودند کاری اش کنم!، بصورتی که در غزل آمده، تغییرش داده ام
[2] این مصراع هم در آغاز چنین بود: بس است مردنِ سهراب و نسخه پیچیدن، اما در پی اشاره همان دوست فرهیخته ام که خواسته بودند فکری برایش بکنم! اینگونه که در غزل است تغییرش داده ام.

04 May 2012

بغضهامان چه به هم می آید! - گیل آوایی

4 مه 2012

کوچه ها خالی،
زنده ها
مرده ی این آبادی!
شهر تابوتِ سیاووشان را
اشک می باراند
مادران
لاله ی هر آدینه
به هوارِ من وُ تو می خوانند:
آه این خاک چه برسوک نشست!؟
وای این دشت چه سرخ!؟

زنده هایی مرده!

گورهایی زنده!
من وُ تو،
ما نشدیم!
بغضهامان اما
چه به هم می آیند!؟

.
2

مشتهای به بغض چه حاصل ات!
که مشتخشمی هوار باید،
فریاد!
کاین خاک زسکوتِ تو
عزا می گیرد!

01 May 2012

کشتارگاه - گیل آوایی


چوبدستی نبود. صدا بود. دستها به کمر، گام به گام می رفت که بگیردش. هر صدایش خون بود.  هر گامش گویی چاقویی خونآلود دورِ سرش می چرخاند و روی لاشه ها دنبالش می کرد. دیوار، خون!، در، خون!، جوی، خون!. صدایی همچون دستهای از هم باز، چاقوی خونین در کمین، می خواندش که کار را تمام کند.
فاصله اش با او چند قدمی بیش نبود. صدا را نمی شنید، جولانِ خون می دید.  هاج وُ واج، چشمی به چاقوی خونین داشت و چشمی به لاشه هایی که بر جوی خون رها شده بودند.
سپیدی سر نزده بود که آورده بودندشان در همین جا، همین خون، پیش همین چاقو بدست. همین هراسِ خون وُ کشتار، در هیاهوی مرگبارِ سکوت که چون پُشته ای کشته بر ازدحامِ آوردنشان، هوار می شد.
از چوب دستی خبری نبود، پاییدن وُ  مبادا گرگی یورش بَرَد. هیچ دلواپسی ای نبود مگر دستی به چاقو از کشته پشته بسازد. آرامش نبود. هراس بود. حرص بود. تَشْ بود. تنِش بود. شتاب بود. فریاد بود، خون بود، خون بود ، خون!.  گرمای جان که نفیره مرگ را چونان مِهی می پراکند.
نفس نفس، بی نفس می شد. لاشه های افتاده بر جویی از خون که نه دشت بود نه سبزانه ی نرمی که گذر هر روزشان بود. پاسبانِ همیشه بیدار، نفس تازه می کرد. چیزی نمانده بود بپاید!
همین دیروز بود که علفهای تر و تازه بهاری، در آفتابی بی دریغ، برق می زدند و جست و خیز کنان به جان آمدگیِ از خفقانِ زمستانی، در  بهارِ رها شدنِ در دشتِ تا کرانه سبز، پای می کوبید. پای می کوبیدند. رها شده در دشت، دشتِ فرش شده از علف وُ گل وُ شاخه هایی که برگهاشان قند در دلش آب می کردند برود وُ دلی از عزا در بیاورد.
دورترها نشسته بود. گاه گاهی چوب دستی تکانی می خورد و هایی به هواری بلند می شد وُ گاهی نوای نایی سکوتِ دشت را به نوازش می نشست. پاسبانِ همیشه بیدار، چرخی می زد و جایی مشرف به همه شان، کمین کرده، لم می داد. گشت بود وُ دشت از برآمدن تا فرو نشستنِ آفتاب که صف کشیدنشان را در پی داشت به آغل و نرما و گرمای سرای شبانه تا برآمدنِ دوبارۀ آفتاب و چرخ در هوای نفس تازه کردنِ بهار.
حالیِ شان نبود. تا شیردوشانی نباشد، از شیراندنشان خبر نمی شد. هر روز، هر بامداد، هر شامگاه، گشت وُ دشت وُ باز آمدن وُ باز رفتن،  به همینجا بُردن و رساندن بود، رسیدن!. همین جا! همین پُشته از کشته هاشان!.
هاج وُ واج مانده، می نگریست. گامهایش آوار همه دنیا بود بر سرش. صدایش مرگ بود! خون بود پایان ماجرا.
اما نه. یکی مانده بود. یکی متفاوت بود. یکی از جان به در برده ها بود. یکی بر لبۀ رفتن وُ ماندن.
مرگ وُ زندگی. چونان پاندول واره ای که به یک تی  پا، بند بوده باشد تا زیر پایش خالی شود و
بودن نبودنش را رقم زند. خالی نشده بود زیر پایش، هنوز ماندن، نفس داشت.
لختی مانده بود، واماندۀ به جان آمده، پنداری هواری به ناگاه حسِ فراموش شده، گم شده ی در خون وُ تب وُ تاب، را در او بگیراند، دستی کشید. گردنش را گرفت. مجال هیچ حرکتی نبود. کشاندش. بردش. آن سوی لاشه ها و خون و هوار وحشتِ سکوتی که از ازدحامِ آوردنشان برآمده بود. با صدایی آمیخته به درماندگی و بخشندگی، گفت:
- این را ببر! دستم نمی رود. عجیب است. چیزی اش شده است.
- ببرم!؟
- بله. ببرش. از خیر این یکی بگذر. از این یکی وامانده ام! وا مانده!. چاقو بدستم نمی گردد. چه اش است و چه ام شده!؟ نمی دانم. این یکی را ببر و از خیرش بگذر و از خونش می گذرم.
همه رفته بودند. از پادراز و تا گوش بریده، از الکی خوش تا وروجک. هیچکدام نمانده بودند. نگذاشته بودند که بمانند.
به آخور بر می گرداندش. چاله آب و مشتِ علفی در کنار. همه جا سکوت بود. همه جا همان جا بود و هیچ به آنجا نمی ماند. تنهایی بود و یک آخور زنده مردگی.
چه وقت شب شده بود!؟ چه وقت رفته بود آفتاب! چه وقت باز آمده بود!، حالی اش نبود. سکوت بود و هیچ هایی نبود. هیچ هویی نبود. نه هواری! نه دادی! نه چرخی وُ واچرخی! نه پایی کوبیدن.
همه جا پُر بود از تهی! پر بود از بی کسی! پُر بود از تنهایی! پُر بود از هیچی! پُر بود از پوچی! پُر بود از زنده مردگی در روزمرگی محض.
روزها و شبها می گذشت. دیگر حتی پاسبانِ همیشه مراقب هم نبود. رهایش می کردند. دشت بود و علفهای قد کشیده وُ درختانی که برگهایش به زردی می زدند. آفتاب از کنارِ کرانه ای می آمد و به کنارِ کرانه ی دیگر فرو می نشست. راه تکراری دشت، پُر بود از دلمردگی.
وا مانده در دلتنگی های هیاهوی وُ ازدحامِ رفتن وُ آمدن وُ با هم بودن. یک دشت دلتنگی ی زندگی.
کز کرده بر پشته ای از علفها، آهی کشید:
- کاش من هم رفته بودم!

تمام
یازده اردیبهشت 1391


*عکس همراه این نوشته را درفیسبوک دیده بودم ودر ذهن من انگار حک شده بود. از آن گریزم نبود, حسی که از آن داشتم، نوشتم.





26 April 2012

با دیدن عکس چرخ فلکی حسی یادم آمد از دوران کودکی - گیل آوایی


با دیدن عکس چرخ فلکی حسی یادم آمد از دوران کودکی در کوچه های خاکی ی آن سالها و روزهای تعطیل و بی حوصلگی!، حسِ اندوهی که انگار اندازه یک دنیا روی دل آدم سنگینی می کرد وقتی دوره گردهای محل از بستنی فروش بگیر تا شهر شهر فرنگه و از چاقالی بادوم بگیر تا چرخ فلکی که چه شوقی در تو بود اما!!!! اما پول نداشتی که می خریدی یا سوار می شدی!!!!!!
کودکی آدمی دنیایی ست که بیان آن شاید در این سن و سالی که هستم و شاید هستید، به کلام نیاید و هنر باید مدد دهد بر بوم بنشاندش یا بر آوای سازی که هوارش کند. هرچه بزرگ می شوی اندوهت نیز بزرگ می شود و چالشهایت هم. اندوهت برای نداشتن چند ریالِ آن زمانی یا چند تومان این زمانی که چرخ فلک سوار شوی! به اندوه یک جامعه قد می کشد و چالشهایت از داشتن یک مشت چاقالی بادوم به داشتن حقوق انسانی در جامعه ای انسانی جابجا می شود. داد و بیدادت سر مادر یا پدر که پول جیبی بدهدنت تا به مرادت برسی و دلی از عزا در بیاوری به فریادهایی بدل می شود که حکومتی را به چالش می خوانی و جهانی را هشدار می دهی از اندوهی که در دلت لانه کرده است
حس غریبی ست که کاش در هر دوره برای همان دوره در آدمی چنان نیرو بگیرد که هر دوره را به تمامی معنی آن زندگی کنی. وای اگر انقلابی که برایمان انتحاری، شد،  روی بدهد و همه ی دوره هایت را به اندوه که چه عرض کنم! بخون بنشاند!
با یک عکس چرخ فلک به کجا حس و خیالم پر و بال باز کرده است!؟

عکس از صفحه ی فیسبوک که دست به دست شده است برگرفته ام

21 April 2012

چه گویمت که به هر آه من تو می آیی - گیل آوایی

نیمه شب شنبه 2 اردیبهشت 1391

چه گویمت که به هر آه من تو می آیی
ز هر کرانه نگاه مرا تو می پایی

فغانم از همه بودن نبودنت اما
خوشم که جان وُ جهانی مرا، تو زیبایی

شبانِ بغضِ غریبانه ام تو همراهی
به ساز ابر نگاهم تویی که همپایی

عجب نباشد اگر می ستایمت تنها
زتاک عشق تو مستم، شراب وُ مینایی

مرا نه باده کند همدمی نه ساز شریف[1]
که زخمه زخمه تو سازی تویی که آوایی

چه گویمت؟ چه بخوانم؟ زبغض و تنهایی!
که از کرانه ی دوری شرر چه افزایی!؟

به های های نهان زآه دل ندارم باک
اگر چه بغض خموشم تویی که غوغایی

خیال مست مرا نعمه های جانسوزی
تو تاسیانِ منی همرۀ گیل آوایی!


[1] منظور استاد فرهنگ شریف است

19 April 2012

داستانِ تُشکِ سنگی اثر مارگارت اِلنور اتوود- ترجمه گیل آوایی

داستانِ تشکِ سنگی اثر مارگارت النور  اتوود
برگردان فارسی: گیل آوایی

برای خواندن یا دریافت آن همینجا کلیک کنید 

14 April 2012

داستان چشم انداز از کاسل راک.اثر الیس مونرو.ترجمه گیل آوایی

سرانجام ترجمه ی نیمه تمام نهمین داستان از آلیس مونرو را که در بایگانی به امان شیطان رها کرده بودم، تمام و آن را هم بصورت پی دی اف منتشر نموده ام. برای دریافت آن همینجا کلیک کنید.

10 April 2012

آچیل سحر-سرود آذری- ویدئو: گیل آوایی



آچیل سحر سرودی ست به زبان آدری و با اقتباس از آهنگ مرا ببوس. آن را سالها پیش یکی از دوستان آدری زبان گیلک! که یار و همراه سالهای ماجراجویی ام بود، شنیده و بارها زمزمه کرده بودم. اما در این سالهای دوری از یار و دیار، گیرش نمی آوردم تا اینکه شب پیش در فییسبوک متن آن را دیدم و خواندم و گشتی در اینترنت زدم و صدا را نیز یافتم. این ویدئو را به شتاب با آن درست کردم تا هم در کانال تازه ی یوتیوبی ام داشته باشمش و نیز آن را با دوستان قسمت کنم
متنی که گیرم آمد چنین است
آچیل سحر
علیرضا نابدل
آچيل سحر،اويان گونش
آچيل بو سون نفسده، بو قارانليق قفسده، سن ايله من تاپيم يئني حيات .
ايشيقلارين ساچيلسين، چيچك لريم آچيلسين، بو ائل لره باغيشلاسين نجات .
من... صبح آچيلار كن،
گئچمه لي يم توفانلاردان ، ال اوزوب جاندان ، بو ائل لردن ، انسان لاردان ،
"من يانماسام ، سن يانماسان، بيز يانماساق،
هانسي آلوولار ايشيق سالار بو يول لارا؟...آه "
گونش دوغار، گولر حيات
چيچك له نر بو كاينات، آغلاما اي گوزليم !
آغلاماقدان بيركس
تاپماميشدير چاره .
سيل گوزون ياشين، گول ائل لر له بيرليكده، آزاد اول بو ديرليكده، شادليق ياغدير غمگين ائليمه !
سيل گوزون ياشين، گول بو شن باهار گولسون، هر بير لاله زار گولسون،
حيات وئرسين سولموش گولومه
با مهر
گیل آوایی
دهم آووریل 2012

08 April 2012

مستیِ روی تو رازِ مُشت ما را فاش کرد - گیل آوایی

  نوزده فروردین 1391

مستیِ روی تو رازِ مُشت ما را فاش کرد
دل شب از رقص خیالت آه آه، ای کاش کرد

حسرتی شد بر دل ما  یاد تو باشد قرار
ساز دل با یاد تو بر بی کسی پرخاش کرد

با سبو حرف دل ما بود لیکن تا سحر 
بی قراری باده را ازنقش تو نقاش کرد

بر نگاه ما بجز روی تو، مهتابی نبود
دل زدلتنگی ترا در آسمان کنکاش کرد

آه از این دوری وُداد از بی تو بودن، ای هوار
جان ما از آتش یاد تو میِ میناش کرد

سوختیم با هر نفس ای تو نفسهای بهار
بی بهاری دل به هر آهی، ترا ای کاش کرد

مُشت ما هم وا شد از این های وُ هوی بی قرار
تا دلِ ما آهِ حسرتآتشی همراش کرد
 واکنشی ست به یک غزل زیبا از خانم راحله یار

06 April 2012

پرنده و من - گیل آوایی




حتی فکرش را هم نمی کردم که از کنارش بگذرم و او همانجا بنشیند!!!! به یک پرش هم حسابم نیاورد! روزگاری دیگر است اینجا! هنوز به این پرنده نرسیده بودم که بفکرم آمد مسیرم را تغییر دهم تا او همانجا بنشیند و از هراس من که به او نزدیک می شدم، پر نکشد و نرود. نمی دانم از بی حوصلگی نیمروزی اش بود یا از خستگی پرواز آنجا کز کرده بود یا شاید دنبال چیزی می گشت تا شکار کند. هرچه بود من نزدیک می شدم و او نیز بروی نرده ی کنار رودخانه ی راین نشسته بود.
مثل یک دانش آموز حرف گوش کن یا شاید دانش آموز بازیگوشِ حرف گوش نکنی که خود را به موش مردگی می زند! نیم نگاهی به او داشتم و بی هیچ حرکت اضافی ای نزدیک شدم. دیدم انگار نه انگار!!! براستی هم به یک پرش هم مرا بحساب نمی آورد.
در دل، خوش بحالم بود که نه از من ترسیده و نه حتی سری چرخاند تا از بودن یک موجودی که در نگاهش شاید یک غول بی شاخ و دمی بنظر آمده باشد، یک ترسی، جنبشی، بی قراری ای! چیزی!؟ بنمایاند! از کنارش به آرامی گذشتم. چرخ زدم. هنوز پا روی پله ی کنار گذر نگذاشته بودم که به خود نهیب زدم از او عکسی بگیرم! تلفن همراه که دستم بود، از حالت قفل بودن  خارج کردم و دوربین را روشن کردم، برگشتم. دیدم نه خیر!!! این پرنده از آن پرنده ها نیست! عکس اول را گرفتم. اگر نگاه کنید می بیند که حتی سر برنگرداند. سپس داشتم عکس دوم را بگیرم که سرگرداند طوری که انگار فیگوری هم برای عکس بگیرد!!!! برگشتم تا به راه خود بروم که دوباره وسوسه شدم چندتا عکس دیگر بگیرم اما دیدم که روی نرده نیست و کنار رودخانه کمی آن سو ترک پا جابجا می کند. یک زن و مرد سالمند دست در دست هم داشتند از کنار پرنده می گذشتند.
.
گیل آوایی
6 آوریل 2012
کنار رودخانه راین - هلند

مرضیه-یاحقی-بیژن ترقی- آواز دل




من افغانی ام، من بهایی ام، من یهودی ام - گیل آوایی


من افغانی ام، من بهایی ام، من یهودی ام، من هر آن انسانی ام که برای باورش، نژادش و... تحقیر وُ توهین وُ سرکوب و از وطنش رانده یا گریزانده می شود!
من با آن افغانی در ایران همدردم و با او هم اعتراضم. خون دل می خورم از اینهمه واپسگرایی و نفرت و خرافه و ریاکاری و پلیدی هایی که در وطنم با این حاکمیت سراپا تنفر و جنایت، روی می دهد.

03 April 2012

رخشِ سرکش تو ندانی که چسان می آید - گیل آوایی

رخشِ سرکش، تو ندانی که چسان می آید
سرکشان، بال کشان، سینه کشان می آید

 دوری ات تاب و توان برد از این بی دل وُ لیک
بهرِ دیدارِ تو دل با دل وُ جان می آید

بس شبانِ دل ما آه و فغان بود ز یار
کان شد آخر که چنین رقص کنان می آید
که چنین رقص کنان باده زنان می آید

ای که از حسرت دیدار تو دل کرد هوار
بین دل ما چه شد آخر که چنان می آید

گفته بودی که دگر زحسرت دیدار بسوز
دل گذشت زآتش آن پاک وشان می آید

جام در دست و فغان بر لب و فریاد کنان
مست دیدار تو دل دلشده، جان می آید

آه از این دوری یار و غم غربت، بیتاب
گه بجان آمده از این وُ گه آن می آید

گیل به لب نام ترا خوانده به صدا آوایی
شوق دیدار تو دارد که فغان می آید 
29مارس 2012

22 March 2012

شبانه ها - گیل آوایی

بر بومِ شب
چه نقش می زند!؟
قرار نیست شبِ بی قراری ام
چشم وُ اشک وُ انتظار
سازِ غریبی ساز کرده شب!

2

پیاله ای می ساید دست
نقشی به سایه روشنِ مستی
تاب می خورد
آه
سینه دران است خیال چموش
چه تاسیانگی ی غریبی ست
تنهای تنِ تنها
تن
تن
تن
می شمارد بی شمار
بغضِ کز کرده ای
شب-هوار می شود!

3

مُشت می گشایم.

بر پرِ باد راز می دهم
مُشت مُشت!

نه دیواری،
نه هرزانه گوش موش!

به عریانی خویش هوار می کشم.

رها رها!

همین!

4
اندوه شبانه
جرعه جرعه  می چشاند
زلالِ یادهای ترا

باران بی امانیست آسمان نگاه من
به هر زخمه آهی که می کشم

چشمان تو
نوش بادان پیاله ای
در دستان من
که به حیرت
کز کرده است

تیک تاکِ دمانِ بی تو بودن
آوایی ست دورِ دور
هوارِ یک دریا بیتابی

15 March 2012

نیایش نوروزی - گیل آوایی


شبانه تاسیانگی- گیل آوایی


نیمه شب 15مارس2012

افشان انبوه،
آشفته موج خیال،
گشت وُ واگشتِ نُتی تکرارکنان
یاد ترا ساز کرده است.

پریشانی سردرگمی ست
کلافمُشتِ این همه دوری
خشما هوار کز کرده در لبان بسته ی من.

کرانه ای نیست،
جز
نگاهِ تا بی کرانگیِ دلتنگی.

پوم تاکِ بی قرار،
تاسیانْسکوت می شکند!

آه،

کاش بودی تو هم!

همین ! 

13 March 2012

ماهی ی کوچک من و سفره هفت سین - گیل آوایی


چه سالی بود، نمی دانم اما خوب بیاد دارم که زمان چالشهای از برای نان بود و کارِ ناگزیرِ در شب هم،  که در بامدادِ یکی از همین شبهای کار، به خانه آمده بودم. نوروز بود. سفره ی هفت سین بر روی میز چوبی زُمخت و نیمکت واره ی در اتاق نشیمن، نوروز را هوار می داد. پنجره بزرگ اتاق نشیمن که در این فصل از سال براستی یک تابلوی نقاشی دلبرانه ای ست، از زیبایی بامدادی بهار پرده برکشیده بود و پیش درآمد آفتاب روز را از آسمانِ آبی ی بی ابر به درون اتاق می تاباند. تنگ کوچکی که شکم گشادش دو ماهی قرمز را در خود جا داده بود، بر سفره هفت سین جا خوش کرده بود. سفره ای که هر سال حسِ دلتنگی یک دنیا تاسیانگی را در من می دواند و دو نگاه هماره را در من می انگیخت. چنان نگاهی که حاضر و غایب بشنوی!
در آن بامدادِ بازگشتنِ از کارِ شبانه، که تمام مسیر بازگشت را به هزار خیال داده بودم و حالی ام نشده بود که چطور به خانه رسیده ام، پیکان چهل و ششِ من[1] تاخت زد و چهار نعل مرا به خانه آورده بود. هنوز لباس از تن در نیاورده بودم و قهوه ای هم بار نشده بود. هوای نشستن در سکوت بامدادی، حسی بود که خستگی کار شبانه از تنم می زدود. آن بامداد هم در چنین حال و هوایی بودم. اولین نگاهم به سفره هفت سین، شگفتی ی ناباورانه ای را در من گیراند! با خود جُستار کنان و مات، می گفتم:
-         ممکن نیست!
-         چطور ممکنه!؟
-         نه!
-         هر دو یک قد یک اندازه!؟ مگه میشه!؟
همینطور می گفتم و وا می ماندم. می جستم و وا می جستم. به سوی سفره هفت سین رفتم. به تنگ آب و ماهی درونِ آن خیره شدم. از دو ماهی کوچک، فقط یک ماهی مانده بود و هر چه گشتم و چشم چرخاندم از ماهی دیگر خبری نبود! بخیالی که عجایب این زمانی ی جهان و اینکه ممکن است یکی از ماهی ها، ماهی ی دیگر را خورده باشد، در جانکندنِ اینکه چطور ممکن است دو ماهی ی یک اندازه! یک قد!؟ از یک نوع!؟ یکی بتواند آن دیگر را بخورد!؟ وا مانده دنبال یک جور دلیل و توجیه می گشتم اما هر چه تئوری های آفرینش و محاسبات ریاضی و فیزیک و شیمی و دنیای طبیعت و دانسته ها و شنیده ها و خوانده ها و دیده ها را وا می رسیدم، ناباوری ام بیشتر می شد!
-         نه!
-         امکان نداره!
در تب و تاب این جستار و آنالیزهای ارشمیدسی بودم که چشم ماتِ مات! به ماهی ی افتاده بر روی موکتِ کفِ اتاق، افتاد! در حالیکه به اهل منطق و نگاه علمی داشتن و خیالپرداز نبودنم، " من مرا قربانانه!"  بخودم نمره می دادم، ماهی ی بی جان را با آه و اندوه و هوار از روی موکت برداشتم. بر روی انگشتانم بی حرکت بود. و چه غمز انگیر بود! حتی آن آبشش میلیمتری اش هم تکان نمی خورد. با همه ی غم انگیز بودنش، از آن خوشم آمده بود اینکه چه دلی داشت!
بخودم هزار هوار زدم که چرا ماهی را در تنگ آب زندانی کرده ام! حالا که خریده بودم چرا بزرگترش را نگرفتم تا ماهی به آسودگی چرخی بزند و خوش به حالترش بشود تا که بخواهد به چنین وسوسه ی گریزی دچار شود و از تنگ آب بیرون بپرد!
همینطور که به خود اعتراض می کردم، ماهی ی بی جانِ کوچکِ میلیمتری ام را به داخل تنگ آب انداختم اما بقول ما گیلکها " چارچرخ هوا" روی آب مانده بود و تکان نمی خورد. با یک انگشت آن را به کناره ی تنگ آب آوردم و چسباندمش به دیواره ی شیشه ای تنگ آب، به آرامی فشارش دادم. چند بار این کار را کرده بودم!؟، یادم نیست! پس از چند بار تکرار کردن، ماهی ی بی جان یا شاید بجان آمده از حصار شیشه ای فریبنده ی تنگِ آب، به ته تنگ آب رفت. تهِ تهِ تنگِ آب! جوری که در فیلمهای راز بقاء!!!! دیده ام و شاید شما هم دیده باشید ماهیانی خاصِ ژرفای دریاها را که بر روی ماسه شکم می چسبانند و انگار به خلسه رفته اند و سکوت همه دنیا را در خود جمع کرده اند! ماهی کوچک من هم همین جور تهِ تنگ آب ماند!
دور شدم. لباس در آوردم. قهوه گذاشتم. تنی به آب دادم و خستگی یک شب کار شبانه را شستم. به اتاق نشیمن آمدم. روی کاناپه لم داده، نشسته و به نوازش تابلوی نقاشی پنجره ی بی دریغم دل سپردم. در همین حال و هوا بودم که با چرخش چشمی به سوی سفره ی هفت سین، نگاهم به ماهی ی دل به دریا زده ام افتاد. دُم می جنباند! زنده شده بود!!! وای که انگار دنیا را به من داده بودند.! ماهی کوچکم به نفس مصنوعی یک انگشتی ام!!!! زنده شده بود! داشتم پر در می آوردم! ماهی ی پا بگریز من که به چنان خطر کردنی تن داده بود و از تنگِ آب بیرون جهیده بود و جان بر سر فرار از حصار تنگ آب گذاشته بود! دوباره زنده شده بود! حسی که به من دست داده بود، به هیچ واژه ای گفتن نشاید! حسی که به یک ماهی ی کوچک همه جهان با همه ی مهربانی و شادی اش از آنِ تُست!
و ماهی من چرخ می زد و باوری را در من می دواند! با اینهمه شگفتی ماند برایم که دیگر ماهی کوچک من همانی نبود، که بود. غزیز دردانه ای شده بود برایم!
ماهی کوچک من زنده شده بود و خوب بیاد دارم که از آن پس رنگ پولکهایش دیگر همرنگ دیگر ماهی مانده در تنگ آب نبود!

گیل آوایی
مارس 2012


[1] در این سالهای غربت هر ماشینی که داشته ام آن را پیکان چهل و شش گفته ام! در آن زمان که ماجرای این داستان است نیز ماشین ولو داشتم که آن نیز پیکان چهل و شش نام گرفته بود و چه تاختی هم می زد!

12 March 2012

نیایش نوروزانه ی امسالِ من: ای بهار - گیل آوایی

ای بهار، ای زایشِ نو،
ای دوباره رُستن وُ بالندگی
ای سرآغاز دوباره،
پاک بودن، نیکی وُ سازندگی

ای که با تو می شود
جشن اهورایی در ایران ماندگار
ای که با تو می شود ما را به شادی، زندگی

ای نماد دیرپای شاد خواهی
شادبودن
شادزیست
ای نشان از یادگاران کهن
ایرانیان
سرزندگی

نیک می خواهم ترا نوروز
با آغوش باز
می ستایم باتو دیگر بار من
پندار نیک
گفتار نیک
ای بهار
ای روز نو
آغاز نو
نیک کرداری کنم با آتش سوری
جهان تابندگی

09 March 2012

بوسه ای را که به لب جام تهی هایی کرد- گیل آوایی

نیمه شب 8 مارس 2012

بوسه ای را که به لب جام تهی هایی کرد
آه ما بود که از باده تمنایی کرد
زخمه ی تار وُ دل ما به هوایت خوش بود
که چنان نیمه شبی روی تو معنایی کرد

جرعه ای بود مگر!؟، جانِ سبو دل می برد!
لاجرم باده سرشکی تشِ مینایی کرد!

مستی ام نیمه شبان را به سحر باخت چنان
که شفق دلشده با ساحتِ دریایی کرد

جان ما از غم دوری تو افروخت دریغ
کس ندانست چه آتش دل هرجایی کرد

مشت با خشم سبویی بشکست ای بیداد
که غم یار چنان با دل شیدایی کرد

من خراب تو شدم یاد تو کرده است وفا
بین دل ما که به راه تو چه سودایی کرد

شب ما رفت و سبو مانده تهی جان به هوار
آه از این نقش خیالِ تو چه غوغایی کرد

روزگارت شده آواز غزل هایی مست
چه تغزل به هوای تو گیل آوایی کرد
با ردیف " می کرد" بد نیست!:

بوسه ای را که به لب جام تهی ها می کرد
آه ما بود که از باده تمنا می کرد
 زخمه ی تار وُ دل ما به هوایت خوش بود
که چنان نیمه شبی روی تو معنا می کرد
 جرعه ای بود مگر، جانِ سبو دل می برد
لاجرم باده سرشکی تشِ مینا می کرد
 مستی ام نیمه شبان را به سحر باخت چنان
که شفق دلشده با ساحتِ دریا می کرد
 جان ما از غم دوری تو افروخت دریغ
کس ندانست چه آتش دل هرجا می کرد
 مشت با خشم سبویی بشکست ای بیداد
که غم یار چنان با دل شیدا می کرد
 من خراب تو شدم یاد تو کرده است وفا
بین دل ما که به راه تو چه سودا می کرد
 شب ما رفت و سبو مانده تهی جان به هوار
آه از این نقش خیالِ تو چه غوغا می کرد
 روزگارت شده آواز غزل هایی مست
چه تغزل به هوای تو گیل آوا می کرد